خرید بک لینک
تو اتاق نشسته بودم و سرگرم کارام و داشتم کمپوت سیب میخوردم که دیدم تلفن زنگ میخوره. مامان و داداش تو حیاط بودن. کمپوتم تموم شده بود و فقط آبش مونده بود. برداشتم و رفتم سمت تلفن. شماره ناآشنا بود. اولش با ۰۰۹۸ شروع میشد. شک کردم! با تردید برداشتم و گف

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 20:54

بابا. چه واژه ی غریبی. کلی حرف تو ذهنم هست که به نوشتن مبدل نمیشن هرکاری میکنم. شاید بعدها اومدم و نوشتم .. تنها اینو بگم وقتایی که فقط به خاطر حمایت مالی احساس نیاز بهش پیدا میکنم و یا مجبورم تو خونهش بمونم از خودم بدم میاد .. *:عنوان قسمتی از حرفی

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 20:54

خوشحالم. از دیشب تا به الان خوشحالم. و خب میتونم بگم دلیل اصلی خوشحالیم هم مینابانوئه. جز اون، بسته ای که کلی منتظرش بودم امروز به دستم رسید ، عمه جان امروز دعوتمون کرد خونهشون و با بچه ها کلی عشق کردم. دیشب با دخترخاله و دخترعمه رفتیم سینما و بی ت

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 20:54

صفحه بندی